دستش را گذاشته زیر چانه اش و زل زده به کتاب جلوی رویش. به نظر می آید که در فکر فرو رفته. کمی نزدیک می شوم. حدسم درست بوده. قیافه اش آن چنان در هم گرفته است که خیال می کنی دنیا روی سرش خراب شده. با شناختی که از او دارم می دانم غمگین است. هر چند از نظر من، تنها آدم قدر نشناسیست. می پرسم چه شده. می گوید خودت می دانی. راست می گوید می دانم. همه چیز را راجع به "او" می دانم. می دانم که همه، شاید حتی خود من آرزو داشتند جای او باشند. آدم موفقی است. دست کم از با تعریفی که من از موفقیت دارم آدم موفقی است. اما همیشه غمگین است. می دانم مثل خیلی از انسان ها آرزوهایی داشته که هیچگاه به دستشان نیاورده. آدم موفقی به نظر می رسد اما هیچ چیز در زندگی اش آنطور که خودش می خواسته نبوده. همیشه دیگران بر "او" حاکم بوده اند. دیگران هیچگاه حتی موفقیت های واقعا بزرگ "او" را نیز جدی قلمداد نکرده اند. از نظر دیگران تنها هنگامی انسان خوب و قابلی بوده که آنچه آنها از "او" می خواستند باشد. در صورت کوچکترین موضوع نا مطلوبی از نظر دیگران آدمی بی بخار خوانده شده. آدمی که حتی به درد لای جرز هم نمی خورد. برای فرار از این سرکوفت ها، و نه برای شنیدن تعریف و تمجدید، مجبور شده آنچه دیگران می خواستند باشد. آنقدر به تدریج عوض شده که خودش هم نمی داند کی فهمیده که دیگر "او" نیست.
"او" آدم موفقیست؛ اما دیگر "او" نیست. او حالا "دیگری" است. و شاید همین کافیست برای تا ابد غمگین بودن.
عصبانی ام. خیلی زیاد. تا جاییکه خوانندگان وبلاگم سراغ دارند در این چند سال تنها سعی کرده ام داستان های کوتاهم را اینجا نویسم. نه ادعایی داشته ام و نه دارم. اما گاهی اوقات آنقدر عصبانی می شوم که نمی شود همینجوری سر سری از کنار برخی چیزها گذشت. امروز عصبانی ام از دست بهرام بهرامیان و نویسنندگان سریال کفر آمیزش. بلی. کفر آمیز. نمی دانم چطور به پخش چنین خزعبلاتی مجوز داده می شود. نویسندگان و کارگردان نسبتا محترم این سریال در اولین فرصت خود را به یک روان پزشک کهرفی کنند لطفا. در ضمن فکر نکنید دارم زیادی تند می روم خیر آنقدر از دست این بیماران عصبانی ام که اگر همین الان پیشم بودند مطمئن نبودم می توانستم زیپ دهانم تا این بسته نگه دارم و بد و بیراه بارشان نکنم. خیلی دلم می خواهد بدانم هدف اینها از ساختن این سریالهای مزخرف چیست؟ نزدیکی به خدا؟ مواظب بودن در مورد اطرافیان و انتخاب دوستانمان؟ مومن بودن یا نبودن؟ چیست، به راستی هدفتان چه بود از این ناب بهرامیان؟
اگر نزدیکی به خدا بود که فیلم را اینجوری تفسیر میکنم: یک خانواده ی خیلی مومن و خدا ترس که سرشان به زندگی خودشان بود و داشتند زندگی خودشان می کردند با اراده ی شیطان و نه خدا تک تک یا به روز بد گرفتار می شوند و یا می میرند! چرا؟ چون شیطان خواسته! و خدا هم که این وسط نعوذبالله کاره نیست که اصلا! شیطان خواست و اینها از هم پاشیدند. چرا خدا کمک نکرد؟ اصلا مگر ممکن است اراده ی شیطان بر اراده ی خدا پیشی بگیرد؟ حالا توی این سریال که میبینیم گرفته! پس چه فزقی میکند تا چه اندازه به خدا نزدیک باشیم. آخرش میمیریم در جوانی و می رویم بهشت تازه اگر آدم خیلی خوبی باشیم مثل فاطمه. اگر هم سارا گونه باشیم که در همان جوانی مهر جهنمان را می زنند و به فلاکت دنیوی و اخروی می رسیم.
در مورد احتمال دوم باید به خدمت برسانم که این وسط چرا آدم خوبها بر آدم بدها غلبه نمی کنند و همیشه بدها خوب ها را هم بد می کنند؟ به علاوه چرا زندگی سارا با یک دوست مذکر از این رو به آن رو می شود؟ هدف اخلاقی از این بخش این بود که با جنس مخالف دوستی نکنیم؟ ببخشید کدام دختری به پسری با شرایط نیما که قصد ازدواج هم دارد نه می گوید؟ راستی این ماجرای دوستی با جنس مخالف کی تمام می شود؟ به خدا خسته شدیم از شنیدن این موضوع تکراری. تازه راه هم به جایی نبرد. تنها تاثیری که این فیلم ها داشت این بود که این ماجرای دوستی در کشور به شدت جا افتاد با سرعت نور! از طرفی مگر بد بینی و سوءظن گناه نیست؟ اینجوری که شما دارید فیلم می سازید آقای بهرامیان انسان به زمین و زمان شک می کند که شاید این یارو همان شیطان پدر نیامرز باشد! من یکی که دارم به خودم هم شک می کنم والله! شاید شیطان هستم و نمی دانم!
احتمال آخر مومن بودن یا نبودن، مسئله این است. توی بسیاری از فیلم ها می بینیم که شیطان همه اش جلوی راه آدم های خیلی مومن سبز می شود که دلیلش واضح است البته. افراد دیگر را می توان با چیزهای دنیوی و ساده هم فریب داد اما افراد خیلی مومن را فریب دادن سخت تر است و نیاز به نیرویی فرا طبیعی است. چه چیزی بهتر از خود شیطان! پس درسی که می گیریم این است مومن نباشید تا از شیطان بر حذر بمانید!
آقای بهرامیان و گروه نویسندگان، کارتان آبروریزیست. افتضاح بزرگیست در تاریخ تلویزیون ایران. گند است به معنای واقعی کلمه. بی هدف و پوچ. و کفرآمیز. خدا می داند با این فیلمتان خواب راحت شب را بر چنر نفر حرام کرده اید و دلشوره ی کشنده در جان چند نفر انداخته اید. خدا می داند ایمان نیمه کور چند نفر را کور کرده اید. باشد که خداوند بخشنده و مهربان از سر تقصیراتتان بگذرد. الهی آمین.
پی نوشت: دستم به آقای برامیان نمی رسید پس این نوشته ها نه غیبت است و نه بهتان. اگر به ایشان دست درسی داشتم زبان گفتارم شاید تلختر می بود. آرزو دارم ایشان این متن را بخوانند و آرزو دارم با جواب کوبنده شان بکوبند توی دهانم تا بلکه هم از خشمم کاسته شود و هم امیدوار بشوم به سینمای ایران.
بعد از مدت ها که وارد بخش مدیریت بللاگفا شدم این صفحه جلوی چشمانم سبز شد! تنها من نبودم که غیبتم طولانی شده بود. دوستانم نیز قبل یا بعد از من وبلاگنویسی را بوسیده و کنار گذاشته بودند! برخی مثل سهیل رسما اعلام کرده اند در دکانشان تا اطلاع ثانوی بسته شده؛ برخی دیگر هم شاید خسته شده اند از دنیای مجازی شاید هم هزار شاید دیگر. من کجا بودم؟
همینجا! توی اتاقم در خانه ی پدری. وبلاگ را باز کردم ۱۹ ساله بودم الان ۲۴ ساله! چرا رفتم؟ شاید دیگر دنیای مجازی برایم کافی نبود. دوست می خواستم اما نه دوست مجازی. زندگی واقعی نه زندگی مجازی. بماند که تنبلی داستان نویسی هم بود در کنار توده ی درس ها و هنوز هم هست. هم تنبلی و هم درس تازه پایان نامه هم هست. به قول استادم ( گلهای حسرت) شروع کرده به کابوس دیدن که دارد همه جا باران پایان نامه می بارد به غیر از سقف خانه ی ما! زندگی مجازی را هم مدتی به شدت بوسیدم و کگذاشتم کنار. اما سرنوشت من این نیست انگار . یک روزی با یک اتفاقی با کسی آشنا شدم که الان بهترین، ارزان ترین و قابل تحملترین و حتی شاید امن ترین شیوه ی ارتباطمان از طریق همین دنیای مجازیست. داریم از این طریق تصمیمات بزرگی می گیریم برای زندگیمان. حالا شاید بشود شاید نشود. اصلا چرا خودم را برای این موضوع خفه کنم؟! من که خسته بودم از دنیای مجازی حالا تمام دلهره ام شده اینکه یک روز این*تر*نت قطع بشود! خانواده ام هم شده مجازی! بگذریم. گاهی سرنوشت واقعا دست خودمان نیست و هر بازی که بخواهد سرمان در می آورد!
این تغییر و تحولات تنها در زندگی من رخ نداده. نگاهی به لینک دوستانم انداختم و دیدم واااای همه چیز عوض شده. سهیل ازدواج کرده با همشهری من. وقتی وبلاگش را می خواندم جایی بود نزدیک به آن سر دنیا! حالا توی یک شهر زندگی می کنیم و تنها چیزی که می دانم از او همین است و اینکه بانویش بیار تیزهوش است و خانوم. روزنامه دیواری هم منگوله دار شده. آن زمان ها فقط پسرک دار بود و حالا خانوم منگوله هم به جمعشان پیوسته.
چند نفر از دوستان ف*ی*ل**ت*ر گشته اند. جالبترینشان وبلاگ ترانه است. ترانه را که می شناسید حتما. من عاشق بازیگری این دخترم و عاشق داستانهایی که آخرین بار که خواندمش نمی خواست بنویسد. دلم تنگ شده برایشان.
پویا هم اآخرین بار که دیدمش ( در دنیای مجازی) می خواست ازدواج کند نمی دانم چه شد بقیه اش. راستی دکتری می خواند انگار.
این وسط پیام هنوز هم می نویسد. آفرین دوست پسر جان.
سعی خواهم کرد که اینجا را مثل سابق دست کم ماهی یکبار به روز کنم. و سعی خواهم کرد به جای سخنرانی داستان بنویسم باز. دلم تنگ شده برای همه چیز و همه کس. دلم تنگ شده برای آنی که بودم.
از سر شب آمده نشسته روي مبل. روزنامه را گرفته توي دستش و زل زده به صفحات رنگي اش. همسرم را مي گويم. از توي آشپزخانه نگاهش مي كنم. اصلا حواسش به اطرافش نيست. دو تا چشم دارد، چهار تاي ديگر هم قرض گرفته و رفته توي روزنامه. با خودم فكر مي كنم اگر درس خواندنش هم به روزنامه خواندنش رفته الان همسر يك فيلسوفي، دانشمند چيزي بودم لابد! نه يك كارمند ساده. مي پرسم: " حالا مگه چي نوشته؟" نمي شنود! باز مي پرسم: "آهاي آقاي خانه چي نوشته اون تو؟" چند ثانيه بعد مي گويد: "ها؟" مي فهمم توجه اش جالب شده اما هنوز نفهميده حالش را پرسيده ام يا فحشي نثارش كرده ام! نمي دانم اين مردها چطور مي توانند هر وقت اراده مي كنند نشنوند! مگر اختيار گوش انسان تا اين اندازه مي تواند در دست خود باشد؟! مي خندم. نه از شادي بلكه از زور خشم! صبح تا شب كه سر كاريم. اين هم زندگي شيرين بعد از كارمان است! خودم را كنترل مي كنم. حوصله ي جنگ و دعوا را اصلا ندارم. دلم مي خواهد حرف بزنم نه با ديوار بلكه با دو تا گوش شنوا! مي پرسم: "سپهرررررررررررررر" . يك جان مي چسبانم به آخرش كه بهش بر نخورد. "جان. چي نوشته كه اون جوري رفتي تو بحرش." سرش را از روزنامه بلند نمي كند تا نگاهي به من بيندازد و همان طوري مي گويد: "هيچي" واي چه جواب كاملي گرفته ام! نگاهي عاقل اندر سفيه بهش مي اندازم. خدايا آخر اين چه قيافه ايست كه به خودش گرفته. كسي نداند فكر مي كنم هر روز توي دادگاهيم براي طلاق! پوزخندي مي زنم. نه به سپهر بلكه به حال زندگي مان. ما بيچاره تر از آن هستيم كه حتي دعوا كنيم! چه برسد به طلاق و اين حرفها. بر مي گردم سر اجاق گاز. دارم از گرسنگي و خستگي مي ميرم. مغزم كشش ندارد. فكر و خيال را مي گذارم كنار و مثل بچه ي آدم كارم را انجام مي دهم.
***
شام را در عرض پنج دقيقه مي خورد و با يك "مرسي" كوچولو زحمات چندين ساعته ام را جبران مي كند به خيال خودش. با خودم فكر مي كنم اگر به جاي "مرسي" مي گفت "دستت درد نكنه" اين قدر دلخور نمي شدم. لااقل گفتنش چند ثانيه اي بيشتر طول مي كشد! اما اين شوهر من عاشق تلگرافي حرف زدن است! البته با آشنايان. گاهي توي خيابان با غريبه ها چنان صحبت مي كند كه از خودم مي پرسم خدايا اين مرد كه همراه من است خود خود شوهرم است؟ جوابم را زود مي گيرم البته. همين كه غريبه ها مي روند مي شود سپهر من! آقاي سكوت.
***
ظرف ها را مي شورم و از همانجا مي پرسم: "چاي مي خواي؟" جواب نمي دهد. مطمئن هستم كه نشنيده. باز مي گويم: "چاي مي خوري؟" باز هم جواب من سكوت است. ديگر اعصابم دارد خورد مي شود. داد مي زنم: "حضرت سپهررررررررررررررررررر." مي گويد: "بلهههه خانومم." مي گويم : " چاي مي خواي؟" مي گويد: "نيكي و پرسش؟" عجب خري هستم. داشتم گلويم را براي كي پاره مي كردم من! چاي را مي برم پيشش. مي بوسمش. درست است كه هنوز دوستش دارم اما اين بوسه، بوسه ي جلب توجه است! لبخندي بهم مي زند. زود از فرصت استفاده مي كنم و مي گويم: "چه خبر؟ كارت خوبه عزيزم؟ همه چيز مرتبه؟" دستم را مي گيرد توي دستش مي گويد: "عاليييييييييي. همه چيز رو به راهه. تو نگران نباش بانوي من."
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بر روي شكم دراز كشيده روي تختش و دارد براي هزارمين بار يكي از نامه هاي نادر ابراهيمي را مي خواند. مي خواند و مي خواند. مي خواند تا رها شود از اين حس غريب ترديد. حسي كه دست و دلش را سست كرده. به نامزدش فكر مي كند. اين كه چرا طوري با او رفتار مي كند كه گويي 30 سال از ازدواجشان گذشته. با خود فكر مي كند شايد مشكل از خود اوست. اما اصلا مهم نيست. مشكل كار از هر كجا و به هر دليلي كه است، مشكل است ديگر!
***
نامه را مي خواند و تصميم مي گيرد همچنان در تلاش براي درك نامزدش باشد. مي لرزد. مي ترسد. اگر توفيري نداشته باشد چه؟
***
گاهي انسان در تصميمگيري عاجز است. گاهي هر چيز كوچكي را بهانه مي كند براي ادامه دادن. براي زيستن. گاهي يك كتاب را. گاهي يك آهنگ را و گاهي پرنده اي را كه در سرماي زمستان كنار لبه ي پنچره اش مي نشيند. براستي كه انسان با بهانه هايش زنده است.
دو سه روزی مي شد كه مادر را راهي مكه كرده بودند. خرداد ماه بود. امتحانات شروع شده بودند و سارا مي بايست مثل سال هاي قبل نمرات خوبي مي گرفت تا ثابت كند كه در نبود مادر نيز مي تواند از پس مسئوليت هايش برآيد.
ظهر جمعه بود و پدر مثل هميشه مي خواست چرتي بزند. سارا كتابش را برداشت و به اتاق خواب رفت. پدر لبخندي زد و گفت: "بيا همين جا كنار بابا درست را بخون." سارا كه انگار منتظر همين جمله بود، زود رفت و پشت به پشت پدرش دراز كشيد و شروع كرد به درس خواندن و كمي بعد خوابش برد.
سارا چند ساعت بعد با احساس سرماي عجيبي در پشتش بيدار شد. پدر هنوز همان طور خوابيده بود. آن قدر آرام خوابيده بود كه انگار حتي نفس نمي كشيد. سارا آرام دستش را بر روي دست پدر گذاشت تا بيدارش كند، اما پدر سرد بود. سارا از ترس فرياد زد: " بابا پاشو" اما پدر تكان نمي خورد.
آيا خواهم توانست فريادهاي سارا را از خاطر پاك كنم؟
تقديم به روح شوهر خاله ام كه خيلي دوستش مي داشتيم
روحش شاد
این هم از اولین سمینار مطالعات ترجمه ما توی دانشگاه. این سمینار منطقه ای است. پس اگر مایل به شرکت هستین زودی مقاله هاتونو برا ما ایمیل کنید و به فکر بستن ساکت محترم باشید!
منتظر دیدارتون هستیم.
چشم هایش را به زور باز نگه می دارد. از سرصبح سر کار بوده تا همین چند دقیقه پیش. ساعت ۷ عصر است. امروز پنج شنبه است. آخر هفته که می شود خستگی هایش چندین برابر می شوند. به قول خودش می شود مثل شتری با کوهان خالی! از خستگی حوصله نمی کند ملافه ی روی تختش را کنار بزند. همانجا روی زمین می افتد و می خوابد. کمی بعد با صدای بلند پیرزنی از خواب بیدار می شود اما چشم هایش را باز نمی کند. پیرزن می گوید: "پاشو دختر... د پاشو. بازم که گرسنه گرفتی خوابیدی روی زمین سفت." برای لحظه ای چشم هایش را باز می کند و به کمد قهوه ای رنگ اتاقش خیره می شود. با خود فکر می کند. چه خوب که پیرزن هنوز زنده است. چه خوب که هنوز کسی هست تا صدایش کند.
دوباره چشم هایش را می بندد...
زنگ ساعت را خاموش مي كند قبل از اينكه زنگ بزند. امروز درست 10 سال است كه سر ساعت شش از خواب بيدار مي شود. شرطي شده ديگر.
به شوهرش نگاه مي كند. چقدر آرام كنارش خوابيده. در خواب درست مثل بچه هاست. با خودش فكر مي كند 10 سال پيش چه احساسي داشت وقتي كه صبح ها نگاهش مي كرد. لبخند محوي گوشه ي لبهايش خانه مي كند و بعد آرام از جايش بلند مي شود. به اتاق بچه ها مي رود. "آراز"[1] يك پايش از تخت آويزان است. لحافش فقط روي سينه اش را پوشانده ماشين اسباب بازيش كه در كنارش مي خواباند بر زمين افتاده. "دنيز"[2] كوچك كه تازه 5 ماه دارد و بيدار شده و توي تختش دست و پا مي زند با ديدن مادرش لبخند شيريني تحويل "آيسان"[3] مي دهد. دنيز را بغل مي كند و مي بوسدش و مي بويدش. مي نشيند روي مبل و شيرش مي دهد. همين كه دنيز شيرش را تمام مي كند زود مي رود به آشپزخانه تا صبحانه ي "باريش"[4] و "آراز" را آماده كند. بعد دنيز كوچولو را بغل مي كند و مي رود به اتاق خواب خودشان تا شوهرش را بيدار كند.
آرام صدايش مي كند. " باريش جان، صبح شده عزيزم." مي داند كه صدايش را مي شنود اما دوست دارد پنچ دقيقه هم بخوابد. 10 سال پيش اين را نمي دانست. كنار شوهرش مي نشيند و آرام موهايش را نوازش مي دهد. سعي مي كند باريش را آرام بيدار كند تا سر درد نگيرد. اين را هم 10 سال پيش نمي دانست و هر وقت باريش با سر درد از خواب بيدار مي شد تا شب غرغر مي كرد.
دنيز كوچولو شروع مي كند به غان وغون كردن و باريش با شنيدن صداي دختر كوچولويش زود بيدار مي شود." سلام خانوم گل. صبحت بخير." " سلام جناب شوشو. صبح شما هم بخير." باريش خنده اش مي گيرد آخر خيلي سال ها پيش آيسان اين طور صدايش مي كرد. آيسان روبه شوهش مي كند و مي بوسدش. بلند مي شود كه برود؛ باريش دنيز را مي گيرد تا آيسان به كار هايش برسد.
آيسان پسرك را بيدار با هزار جور خواهش و تمنا بيدار مي كند. بعد مي نشيندش پشت ميز صبحانه و لقمه اش را مي دهد دست پسركش. بعد براي باريش و خودش چاي ميريزد و بدو مي رود توي اتاق خواب تا شيرش را بدوشد. از اين كار اصلا خوشش نمي آيد. اما از اين كه شير خشك به بچه بخوراند هم بدش مي آيد. همين برنامه ها را سر آراز هم داشت. خودش هم نمي داند چرا هنوز عادت نكرده.
به آشپزخانه كه بر مي گردد. باريش لباس هاي آراز و دنيز را پوشانده خودش هم حاضر است فقط جوراب نپوشيده. طبق معمول نمي داند كجا گذاشتتشان. آيسان جوراب ها را پيدا مي كند و مي دهد به شوهرش. در عرض 10 دقيقه حاضر مي شود تا به سر كار بروند.
دنيز را كه خواب است، مي گذارد روي صندلي بچه. آراز هم كنار خواهرش مي نشيند. بند كفشش را توي ماشين مي بندد. باريش قبل از اين كه راه بيافتد مي پرسد:"برم؟چيزي جانمونده؟" آيسان با خوش رويي جواب مي دهد :" دنيز كوچولو كه خوابه اون پشت، آرازمم كه نشسته بغل دست آبجي كوچولوش. همسري هم كه آماده ي حركته. نه هيچ چي جا نمونده. بريم." باريش لقمه ي ناني مي گذارد توي دست زنش و مي گويد:"اين جا مونده بود ها. آخه خودتم يه چيزي بخور اول صبحي. همش به ما ها مي رسي آخرش خودتو جا مي ذاري ها. گفته باشم." آيسان لقمه را مي گيرد و براي تشكر دست همسرش را نوازش مي كند."مرسي عزيزم."
شايد ادامه داشته باشد...
[1] . آراز تركي " ارس" است. ارس رودي است در شمال غرب كشور.
[2] دنيز به تركي يعني دريا.
[3] . آيسان كه در ميان فارسي زبانان متداول تر است يعني همچون ماه. "آي" يعني ماه.
[4] . " باريش" كه شايد خيلي ها نشنيده باشد هم نيمي تركي و بسيار زيباست اما ممكن است تلفظ درستش براي فارسي زبانان سخت باشد چون "ي" به صورت "اي" تلفظ نمي شود بلكه به صورت"ع" با سكون كه همان schwa در الفباي آوايي انگليسي است تلفظ می شود. باريش در تركي يعني "صلح و دوستي"است.
نسيم صبحگاهي گونه هايم را نوازش مي دهد. همان طور با همان چشم هاي بسته ام غلتي مي خورم. دوست ندارم بيدار شوم. زندگي بدون تو آزاردهنده است و تكراري. تكراري كه دوستش ندارم. قطره ي اشك كوچكي از كنار چشمم مي افتد روي بالشم. اكنون سه سال است كه رفته اي و هر روز درست مثل روزيست كه رفتي. هر روز همان قدر تلخ است و بي روح و سرد.
قاصدك كوچكي از پنجره ي اتاقم داخل آرام مي آيد درست توي كف دستم. چشمانم را باز مي كنم. قاصدك توي دستم چرخي مي خورد و مي ايستد. صداي دوتا گنجشك كوچك كنار لبه ي پنجره ام مي نشينند. بال هاي كوچكشان را براي هم باز مي كنند انگار كه مي خواهند همديگر را در آغوش بگيرند. لبخند تلخي مي نشيند كنج لبم. ياد آن روز ها مي افتم كه "گنجشككم" صدايم مي كردي.
قاصدك از دستم پرواز مي كند و مي نشيند كنار قاب عكست كه از وقتي رفته اي جاي خاليت را كنار تختم پر كرده. چند بار گفتم كه با من از رفتن حرف نزن. ديدي... آن قدر گفتي كه آخر اين طور شد. رفتي و ماندم تنها. حالا از بهشت برايم قاصدك مي فرستي؟ مي فرستي تا به ياد آورم كه دوستم داري؟ فكر مي كني نمي دانم.
قاصدك را آرام توي مشتم مي گيرم و مي روم كنار پنجره. نگاهش مي كنم و مي گويم مي دانم كه دوستم داري، اما رسم دوست داشتن اين نيست. اين را مي گويم و مشتم را باز مي كنم. قاصدك در آسمان آبي به پرواز در مي آيد. يكي از گنجشك ها به دنبال قاصدك مي رود تا بهشت.