تبليغاتX
دستم به خورشید نمی رسد
دستم به خورشید نمی رسد

انجمن علمی زبان انگلیسی - واحد تبریز

 

انجمن علمی زبان انگلیسی

این هم از اولین سمینار مطالعات ترجمه ما توی دانشگاه. این سمینار منطقه ای است. پس اگر مایل به شرکت هستین زودی مقاله هاتونو برا ما ایمیل کنید و به فکر بستن ساکت محترم باشید!

 

منتظر دیدارتون هستیم.

نوشته شده توسط پادما در پنجشنبه سی ام مهر 1388 | موضوع:
پیرزن

   چشم هایش را به زور باز نگه می دارد. از سرصبح سر کار بوده تا همین چند دقیقه پیش. ساعت ۷ عصر است. امروز پنج شنبه است. آخر هفته که می شود خستگی هایش چندین برابر می شوند. به قول خودش می شود مثل شتری با کوهان خالی! از خستگی حوصله نمی کند ملافه ی روی تختش را کنار بزند. همانجا روی زمین می افتد و می خوابد. کمی بعد با صدای بلند پیرزنی از خواب بیدار می شود اما چشم هایش را باز نمی کند. پیرزن می گوید: "پاشو دختر... د پاشو. بازم که گرسنه گرفتی خوابیدی روی زمین سفت." برای لحظه ای چشم هایش را باز می کند و به کمد قهوه ای رنگ اتاقش خیره می شود. با خود فکر می کند. چه خوب که پیرزن هنوز زنده است. چه خوب که هنوز کسی هست تا صدایش کند.

   دوباره چشم هایش را می بندد...

نوشته شده توسط پادما در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 | موضوع:
روزی روزگاری زندگی

   زنگ ساعت را خاموش مي كند قبل از اينكه زنگ بزند. امروز درست 10 سال است كه سر ساعت شش از خواب بيدار مي شود. شرطي شده ديگر.

   به شوهرش نگاه مي كند. چقدر آرام كنارش خوابيده. در خواب درست مثل بچه هاست. با خودش فكر مي كند 10 سال پيش چه احساسي داشت وقتي كه صبح ها نگاهش مي كرد. لبخند محوي گوشه ي لبهايش خانه مي كند و بعد آرام از جايش بلند مي شود. به اتاق بچه ها مي رود. "آراز"[1] يك پايش از تخت آويزان است. لحافش فقط روي سينه اش را پوشانده ماشين اسباب بازيش كه در كنارش مي خواباند بر زمين افتاده. "دنيز"[2] كوچك كه تازه 5 ماه دارد و بيدار شده و توي تختش دست و پا مي زند با ديدن مادرش لبخند شيريني تحويل "آيسان"[3] مي دهد. دنيز را بغل مي كند و مي بوسدش و مي بويدش. مي نشيند روي مبل و شيرش مي دهد. همين كه دنيز شيرش را تمام مي كند زود مي رود به آشپزخانه تا صبحانه ي "باريش"[4] و "آراز" را آماده كند. بعد دنيز كوچولو را بغل مي كند و مي رود به اتاق خواب خودشان تا شوهرش را بيدار كند.

   آرام صدايش مي كند. " باريش جان، صبح شده عزيزم." مي داند كه صدايش را مي شنود اما دوست دارد پنچ دقيقه هم بخوابد. 10 سال پيش اين را نمي دانست. كنار شوهرش مي نشيند و آرام موهايش را نوازش مي دهد. سعي مي كند باريش را آرام بيدار كند تا سر درد نگيرد. اين را هم 10 سال پيش نمي دانست و هر وقت باريش با سر درد از خواب بيدار مي شد تا شب غرغر مي كرد.

   دنيز كوچولو شروع مي كند به غان وغون كردن و باريش با شنيدن صداي دختر كوچولويش زود بيدار مي شود." سلام خانوم گل. صبحت بخير." " سلام جناب شوشو. صبح شما هم بخير." باريش خنده اش مي گيرد آخر خيلي سال ها پيش آيسان اين طور صدايش مي كرد. آيسان روبه شوهش مي كند و مي بوسدش. بلند مي شود كه برود؛ باريش دنيز را مي گيرد تا آيسان به كار هايش برسد.

   آيسان پسرك را بيدار با هزار جور خواهش و تمنا بيدار مي كند. بعد مي نشيندش پشت ميز صبحانه و لقمه اش را مي دهد دست پسركش. بعد براي باريش و خودش چاي ميريزد و بدو مي رود توي اتاق خواب تا شيرش را بدوشد. از اين كار اصلا خوشش نمي آيد. اما از اين كه شير خشك به بچه بخوراند هم بدش مي آيد. همين برنامه ها را سر آراز هم داشت. خودش هم نمي داند چرا هنوز عادت نكرده.

   به آشپزخانه كه بر مي گردد. باريش لباس هاي آراز و دنيز را پوشانده خودش هم حاضر است فقط جوراب نپوشيده. طبق معمول نمي داند كجا گذاشتتشان. آيسان جوراب ها را پيدا مي كند و مي دهد به شوهرش. در عرض 10 دقيقه حاضر مي شود تا به سر كار بروند.

   دنيز را كه خواب است، مي گذارد روي صندلي بچه. آراز هم كنار خواهرش مي نشيند. بند كفشش را توي ماشين مي بندد. باريش قبل از اين كه راه بيافتد مي پرسد:"برم؟چيزي جانمونده؟" آيسان با خوش رويي جواب مي دهد :" دنيز كوچولو كه خوابه اون پشت، آرازمم كه نشسته بغل دست آبجي كوچولوش. همسري هم كه آماده ي حركته. نه هيچ چي جا نمونده. بريم." باريش لقمه ي ناني مي گذارد توي دست زنش و مي گويد:"اين جا مونده بود ها. آخه خودتم يه چيزي بخور اول صبحي. همش به ما ها مي رسي آخرش خودتو جا مي ذاري ها. گفته باشم." آيسان لقمه را مي گيرد و براي تشكر دست  همسرش را نوازش مي كند."مرسي عزيزم."

 

 

شايد ادامه داشته باشد...

 



[1] . آراز  تركي " ارس" است. ارس رودي است در شمال غرب كشور.

[2] دنيز به تركي يعني دريا.

[3] . آيسان كه در ميان فارسي زبانان متداول تر است يعني همچون ماه. "آي" يعني ماه.

[4] . " باريش" كه شايد خيلي ها نشنيده باشد هم نيمي تركي و بسيار زيباست اما ممكن است تلفظ درستش براي فارسي زبانان سخت باشد چون "ي" به صورت "اي"  تلفظ نمي شود بلكه به صورت"ع" با سكون كه همان schwa در الفباي آوايي انگليسي است تلفظ می شود. باريش در تركي يعني "صلح و دوستي"است.

نوشته شده توسط پادما در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 | موضوع:
قاصدك

   نسيم صبحگاهي گونه هايم را نوازش مي دهد. همان طور با همان چشم هاي بسته ام غلتي مي خورم. دوست ندارم بيدار شوم. زندگي بدون تو آزاردهنده است و تكراري. تكراري كه دوستش ندارم. قطره ي اشك كوچكي از كنار چشمم مي افتد روي بالشم. اكنون سه سال است كه رفته اي و هر روز درست مثل روزيست كه رفتي. هر روز همان قدر تلخ است و بي روح و سرد.

   قاصدك كوچكي از پنجره ي اتاقم داخل آرام مي آيد درست توي كف دستم. چشمانم را باز مي كنم. قاصدك توي دستم چرخي مي خورد و مي ايستد. صداي دوتا گنجشك كوچك كنار لبه ي پنجره ام مي نشينند. بال هاي كوچكشان را براي هم باز مي كنند انگار كه مي خواهند همديگر را در آغوش بگيرند. لبخند تلخي مي نشيند كنج لبم. ياد آن روز ها مي افتم كه "گنجشككم" صدايم مي كردي.

   قاصدك از دستم پرواز مي كند و مي نشيند كنار قاب عكست كه از وقتي رفته اي جاي خاليت را كنار تختم پر كرده. چند بار گفتم كه با من از رفتن حرف نزن. ديدي... آن قدر گفتي كه آخر اين طور شد. رفتي و ماندم تنها. حالا از بهشت برايم قاصدك مي فرستي؟ مي فرستي تا به ياد آورم كه دوستم داري؟ فكر مي كني نمي دانم.

   قاصدك را آرام توي مشتم مي گيرم و مي روم كنار پنجره. نگاهش مي كنم و مي گويم مي دانم كه دوستم داري، اما رسم دوست داشتن اين نيست. اين را مي گويم و مشتم را باز مي كنم. قاصدك در آسمان آبي به پرواز در مي آيد. يكي از گنجشك ها به دنبال قاصدك مي رود تا بهشت.

نوشته شده توسط پادما در سه شنبه سی ام تیر 1388 | موضوع:

 

راي من كجاست؟

 

اين وبلاگ مطلق به MPH است.

شخصا خواهشمندم جواب سوال اين وبلاگ را بدهيد.

 

با تشكر پادما

نوشته شده توسط پادما در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 | موضوع:
گوش هایی که می شنوند

   با صدای اولین ماشینی که می شنود از خواب می پرد. ساعت شش صبح است . حتی آفتاب هم در این روز سرد زمستانی بیدار نشده.

***

   با بی میلی از تخت خوابش بر میخیزد. آبی به صورت می زند و به آشپزخانه می رود تا زیر کتری را روشن کند. میز صبحانه را می چیند. همین که اولین لقمه را توی دهانش می گذارد صدای جوشکاری همسایه رو به رویی بلند می شود. صدایی که برای دلارام غیر قابل تحمل تر از هر چیز دیگریست. برای نجات گوش های بینوایش به سمت تلویزیون شیرجه می زند. آه نه در شبکه یک چند نفر دور میزی نشسته اند و دارند بی وقفه صحبت می کنند و مدام می پرند توی حرف همدیگر. در شبکه ی دو هم چند نفر سر پا ایستاده اند و دارند با هم گپ می زند، اینجا کسی وسط حرف دیگری نمی پرد اما یکی مدام به پشت صحنه نگاه می کند و دیگری با لپ تاپش ور می رود. سومی هم که چشم هایش را بسته و یک نفس حرف می زند. دلارام امیدوار است اوضاع شبکه سوم طور دیگری باشد. اما نه، اوضاع اینجا از همه جا بدتر است. در سرمای استخوان شکن زمستان ایستاده اند و دارند از هوای آزاد لذت ی برند احتمالا دارند به سرماخوردگی فردا فکر می کنند.

***

   از خیر بقیه شبکه ها می گذرد و ضبط را روشن می کند. آهنگ ملایم زیبایی است. فحش های ناتمام آهنگ بعدی رشته ی افکارش را پاره می کند. زود لباس هایش را می پوشد تا به سر کار برود.

***

   در اداره سخت مشغول کار است. هنوز خیلی ها نرسیده اند. یک ساعتی می شود آرامش در اینجا یافت. نزدیک ظهر است و همه ی همکارانش آمده اند و دارند بلند بلند ماجرای دیروزشان را برای هم تعریف می کنند. صدای زنگ موبایل هایشان اعصاب برای آدم نمی گذارد.

***

   همه برای ناهار رفته اند. زمان مناسبی است برای دلارام تا با آرامش به کارهایش برسد. ساعت دو گرسنه و خسته به خانه می رسد. به اتاق خوابش می رود تا کمی استرحت کند. همین که سرش را روی بالش می گذارد صدای ضبط همسایه ی طبقه پایین چند برابر می شود. سعی میکند اهمیتی به صدا ندهد که یک دفعه صدای جاروبرقی طبقه ی بالایی هم به آن اضافه می شود. بی خیال خواب می شود. می رود جلوی تلویزیون می نشیند و تکرار سریال دیشبی را می بینند.

***

   شب است. ساعت 8 شامش را خورده اما امکان ندارد با این همه سر و صدا بشود خوابید، آخر تیم فوتبال برنده شده و همه ریخته اند توی خیابان. به حمام می رود صدای آب را دوست دارد وقتی که آرام روی شانه هایش می ریزد. اما اینجا هم خبری از آرامش نیست. آقای همسایه ی پایین هم در حمام است و دارد با صدای بلند آواز می خواند. خسته تر از قبل با گوش هایی بی نواتر از حمام بیرون می آید. دیگر تحمل صدای سشوار خودش را هم ندارد. چوپ پنبه هایی را که تازه خریده توی گوشش می چپاند و می خوابد.

 

نوشته شده توسط پادما در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 | موضوع:
شبي از شب ها

   از پشت ميله هاي فلزي تخت خوابش چشم به چراغ خواب سياهش دوخته بود كه هر چه نور لامپ گرمتر مي شد، تندتر مي چرخيد. چراغ خوابش منظره ي غروبي را نشان مي داد. مرغ هاي دريايي بر فراز آسمان سرخ به پرواز در آمده بودند. قايقي در دور دست شايد داشت به پشت درياها مي رفت. سايه ي زوج جواني كه در كنار ساحل بر روي نيمكتي چوبي نشسته بودند و به دريا مي نگريستند، درست در مقابل خورشيدي كه در حال غروب بود به چشم مي خورد.

   چشم هاي خيس دختر هر بار كه باز و بسته مي شدند، دانه هاي درشت اشك را روی گونه هاي صورتي اش سوق مي دادند. براي چه بود كه اين چنين اشك مي ريخت؟ آهنگي از "آناتما[1]" تمام فضاي اتاقش را گرفته بود. جملاتي كه مي شنديد توي ذهنش مي لوليدند. آهنگ كه تمام شد بر روي روي كاغذ سفيد و خيس روبرويش تنها يك جمله نوشت

"I admit I’ve lost control"

   و به خواب رفت.


_______________
1. Anathema

 

نوشته شده توسط پادما در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 | موضوع:
وقتی كه رويا می شويم

   داخل كلاس كه می شود جای خالی احمد قبل از هر توجه اش را جلب می كند. از دوستانش سراغش را می گيرد. شاگردها می دانند چرا حساس شده؛ آخر امروز قرار بود احمد برايشان صحبت كند. به اميد اينكه احمد هر چه زودتر بيايد درس را شروع مي كند. هنوز خيلی پيش نرفته بود كه احمد در كلاس را می زند. ساره نفس راحتی می كشد.

***

   بعد از اين كه درس تمام می شود از احمد می خواهد تا جلوی كلاس رفته و صحبت كند. جلوتر كه می آيد ساره صدای تپش قلب احمد را می شنود؛ نمی داند اين تپش از استرس است يا ناشی از موضوعيست كه احمد می خواهد راجع به آن صحبت كند.

   قلب ساره هم محكم تر می زند. او از چه مي ترسد؟ ناگهان از ترس می پرسد:" احمد مطمئنی می خوای در مورد زندگی خودت بگی؟" وقتی تائيد سر احمد را می بيند نگران تر می شود.

***

   چند هفته ايست كه ساره متوجه رفتار عجيب تر احمد شده. ساكت تر از قبل شده و كم تر به چشم های ساره نگاه می كند.

***

   ساره می رود تا روی يكی از صندلی های كلاس بنشيند. با خودش می گويد چه مصيبتی كه شاگرد
آدم عاشقش شود.

***

   اين اتفاق قبلا براي ساره افتاده بود. ياد عاشق بازی های امير می افتد. چقدر حرص خورده بود برای حرفهای امير. حوصله نداشت اين ماجرا تكرار شود. احمد كوچكتر از امير بود. اما فهم و شعور كه به سن و سال نيست.

***

   احمد شروع می كند به گفتن از زندگی اش. از اميدها و آرزوهايش. از اهداف و از روياهايش.

   روياهايش...

   روياهای احمد  يكی دو تا نيستند اما احمد به همه اطمينان ميدهد كه به آن ها دست خواهد يافت.

   آخرين رويايش  را اما به زبان نمی آورد. فقط می گويد كه خيلي بزرگ است و می داند كه هرگز به آن دست نخواهد يافت. ساره سرش را پايين می اندازد تا نگاه های احمد را نبيند.

***

   ساره توی تاكسی نشسته. نگاهش به آينه  می افتد. لبخند مليحی می زند و با خود می گويد همه ی ما روياييم.

 

نوشته شده توسط پادما در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 | موضوع:
قصه دل

   در درون سینه ام چیزیست به نام دل. همه ی آدم ها در سینه هاشان دل دارند. دل ها اما هیچکدام شکل هم نیستند. برخی شان بزرگند و سرخ، برخی کوچک و زرد. برخی پر از عشقند و برخی پر از نفرت. برخی همچون شیشه و برخی از سنگند.

   دل من نه به رنگ سرخ وصال است و نه به رنگ زرد جدایی. دل من نه بسان دل فرشته ها بزرگ است همچون اقیانوس، و نه کوچک همچون دانه شنی. در دل من نه یاری هست وعشقی، نه دشمنی هست و نفرتی. دل من نه برای عزیزی می تپد تا خوشبخت باشد و نه عزیزی را از دست داده تا سیاه بخت شود.

   دل من اما آن پرنده ی کوچکیست که از روی شاخه ی لرزان نهال باغچه یمان پر زده.

   دل من آن ماهی سرخیست که در درون تنگی اسیر گشته.

   دل من آن جام بلورینی است که دیروز از طاقچه ی مادربزرگ برزمین افتاد.

   دل من، همان خداییست که فراموش گشته از خاطر آفریدگانش.

.

.

.

   دل من هنوز می تپد انگار.

 

نوشته شده توسط پادما در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 | موضوع:
یک گنجشک خیلی خیلی کوچولو

   کنار پنجره بخار گرفته ی اتاقش نشسته بود و داشت به بیرون نگاه می کرد. دانه های برف یکی یکی روی زمین و روی لبه ی پنجره ی اتاقش می نشستند. به خانه ی روبه رویی نگاهی انداخت. بچه ها مشغول بازی بودند و آنقدر سر و صدا راه انداخته بودند که صدایشان حتی به خانه ی گنجشک هم می آمد. گنجشک آهی کشید و به کنار بخاری رفت. امروز حالش کمی بهتر بود، یعنی چاره ی دیگری نداشت؛ باید بهتر می شد آخر کسی نبود که مراقبش باشد. هیچ کس حتی به او زنگ هم نمی زد. چرا، گاهی منشی شخصی اش تماس می گرفت و از کار یا از زمان برگزاری کنفرانس ها برایش می گفت و زود قطع می کرد.

   روی صندلی کنار بخاری نشست و چشم هایش را بست. به کسانی که دوستشان داشت فکر کرد و به آرزوهایش، به این که چقدر دوست داشت روزی شخص مهمی شود؛ کسی که دنیا به او افتخار کند.

   -" لعنت، لعنت بر تو و آرزوهایت."

   گنجشک حق داشت. افتخار مردم دنیا چه فایده ای دارد وقتی کسی کنارت نباشد تا دوستش بداری و دوستت بدارد.

 

نوشته شده توسط پادما در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 | موضوع: